امروز با "ر" حرف میزدم، گفتیم خیلی وقته از ته دل فریاد نزدیم!
گفتم "فردا میزنم."
گفت "نمیتونی!"
گفتم "فردا رو کوه از ته دل داد میزنم و فیلم هم میگیرم :)"
تا دقایقی دیگر به سوی میامی میرویم، امید است بتوانم در خلوت یک کوه، فریادهای نزدهی این مدت را بزنم :)

برچسب:
نویسنده: مریم صفری
در معرض یه تصمیمگیری سخت و دشوار و حساس و سرنوشتساز قرار دارم! چیزی که آیندهام تحت تأثیرش قرار میگیره!
تو تصمیمگیری کمکم کنین. به این صورت که من دستامو مشت میکنم، تو یکش "بله" است تو یکیش "خیر" حالا شما بگین راست یا چپ؟! ;)
توجه دارین که مسأله خیلی مهمه؟ پس کمال توجه و دقت رو در انتخابتون مبذول دارین :)
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
از سر کار اومدم. مامان شیر گرم کرده بودن. رفتم تو اتاق نشستم. مامان صدا زدن که "بچهها! بیاین شیر و 'بوسراق'* بخوریم." برخلاف همیشه که شیر نمیخورم، این بار رفتم که بخورم. اما دیدم فقط چهار تا لیوان شیر ریختن! یعنی مامان، آقای و دو تا داداشام! منم قهر کردم و الان باز تو اتاق نشستم. اصلا من قهرم تا روز قیامت :|
الان صدام میزنن برم غذا درست کنم، مثلا قهرم ها!
* یک نوع شیرینی خانگی.
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری
برچسب:
نویسنده: مریم صفری